تبليغاتX
(¤¯`°·.¸ عشقولانه¸.·°´¯¤)


(¤¯`°·.¸ عشقولانه¸.·°´¯¤)

(¤¯--^`°·.¸غروب زندگی¸.·°´^--¯¤)

 



:: پاییز خزان در دل تنگم
 

  قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟
اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن .
خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند .
عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند
و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم .
هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام .
و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم
و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم
یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف
و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ،
آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است
که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا میکنم

 

 


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:28 توسط حمید تنها| |

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:38 توسط حمید تنها| |

 

مهربانم ، اي خوب !

ياد قلبت باشد يک نفر است که اينجا

بين آدمهايي ، که همه  سرد و غريبند با تو

تک و تنها به تو مي انديشد

و کمي ،

دلش از دوري تو دلگير است ...

مهربانم ، اي خوب !

ياد قلبت باشد ، يک نفر هست  که چشمش ؛

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعايش اين است ،

زير اين سقف بلند ، هر کجا هستي ، به سلامت باشي

و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد ...

مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ؛

يک نفر هست که دنيايش را ،

همه هستي و رويايش را ، به شکوفايي احساس تو پيوند زده است

و دلش مي خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...

مهربانم ، اي خوب !

يک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر انديشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خيال است و سرور !

مهربانم ! اين بار ، ياد قلبت باشد ؛

يک نفر هست که با تو  ، به خداوند جهان نزديک است

و به يادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد

و دعا مي کند اين بار که تو

با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي

و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسي ...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:34 توسط حمید تنها| |

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:24 توسط حمید تنها| |


 

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمd
قلبغــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلباز
دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd
قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خـــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d

قلب.d


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:45 توسط حمید تنها| |

 

به خيالم كه تو دنيا واسه تو عزيزترينم

آسمون ها زير پامه اگه با تو رو زمينم

 به خيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي

به خيالم كه تو با من ديكه از همه جدايي

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

اين ديگه يه التماس من مي خوام اينو بدوني

من و تو چه بي كسيم وقتي تكيه مون به باد

بد و خوب زندگي منو دست گريه داده

 اي عزيز هم قبيله با تو من يه سرزمينم

تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

 اين ديگه يه التماس من ميخوام بياي بموني 

بد وخوبمون يكي دست تو، تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

 با تو هم قصه ي دردم هم صدا تر از هميشه

دو تا هم خون قديمي از يه خاكيم و يه ريشه

من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني

اين ديگه يه التماس من مي خوام بياي بموني

اين ديگه يه التماس من مي خوام بياي بموني

Click to view full size image

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:35 توسط حمید تنها| |

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد وفریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیردچو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم درآغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی.... آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:0 توسط حمید تنها| |

 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم


شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند


دلم می خواهد فر یاد بزنم


ولی واژه ای نمی یابم

 
که عمق دردم را در فریاد منعکس کند

 
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام


دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم

 
کاش می شد پرواز کنم


پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت


کاش می شد

 
در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم


نفرین به بودن وقتی با درد همراه است

 
بغض کهنه ای گلویم را می فشارد


به گوشه ای پناه میبرم


کاش این بار هم کسی اشکهایم را نبیند....

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:34 توسط حمید تنها| |

 

که می داند؟ درون من چه غوغاست
دگر بیزارم از دلمردگی ها
نمی خواهم بمیرم در غروبی
میان این همه افسردگی ها
*
صدای ضربه های قلب عاشق
درون سینه ام طوفان به پا کرد
کسی از ظاهر آرام من چیزی نفهمید
که قلب من درون من چه ها کرد!
*
به ذره ذره جانم شراریست
که آتش می زند بر پیکر من
هزاران غنچه می اید ز ابری
که می بارد شبانه بر سر من
*
نمی دانم ! نمی دانم که هستم !
غم پنهان من زیبا ترین است
دگر در پوست خود من نگنجم
لب خندان من گویای این است
*
سراپا مستی و شعر و شرابم
تو خورشیدی که می تابی به جانم
یقین دارم که لایق هستی ای عشق
سر خود را به راه تو سپارم
*
یقین دارم که باید با تو باشم
تمام عمر را در هاله نور
تو مهتابی ، تو ماهی ، آسمانی
نباید از تو باشم لحظه ای دور
*
غم پنهان من شادی به من داد
تو می فهمی که آب و آتشم من
درونم خنده و گریه مجاور
و این یعنی که دیگر عاشقم من
*
شنیدم پاسخت را از دو چشمت
برای عشق تو لایق ترینم
یقین دارم به این عشق الهی
تویی عاشق و من عاشق ترینم
...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:29 توسط حمید تنها| |

 

یه روز تلخ بود
یه روز تلخ بهاری
آره آخرای بهار بود
دعواهامون شروع شد
کم کم زندگی شیرین ما...
داشت تبدیل میشد به جهنم
رابطمون خیلی کم رنگ شد
هر روز رو با تلخی سپری میکردیم
روزگارمون تیره و تار شده بود...
تا بالاخره بدترین روز زندگیمون از راه رسید
روز تلخ جدایی ...
آره بالاخره اون روز نحس از راه رسید...
روز اول بهار بود
قصه ما به آخر رسید
ما از هم جداشدیم
خیلی ساده...
دستامون...
قلبامون...
دلامون...
حتی راهمون ازهم جداشد
حالا نه میدونم کجاست
نه میدونم چی میکنه
نه میدونم با کیه...
ای خدا ...
چرا ازم گرفتیش؟

پاییز غریب و بی رَخ
اون همه برگ مرگ خزون
گل من رو چرا چیدی؟
گل من دنیای من بود...

حالا فقط شبا کابوس میبینم
هر روز و هرلحظه یادش با منه
نمیتونم فراموشش کنم
دلم میخواد بمیرم
فقط دلم میخواد بمیرم...

marham

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:5 توسط حمید تنها| |

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:21 توسط حمید تنها| |

 

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:2 توسط حمید تنها| |

 

زنجیره های وفا
 حلقه در حلقه
 گرد هم
 چون گردنبندی از صفا
 می نشیند روی گردن دختر دریا
 دختر دریا می خندد
چون گل خندان
 و در میان خنده ها
می ریزد
از برق نگاهش
 رشته رشته مروارید
 می سازد خانه ای
آن سوی دریا
بامش صدف های دریا
در و دیوار و پنجره اش ، دانه های مروارید

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:20 توسط حمید تنها| |

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!
نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند
 و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این دل را
 و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم كه كم دارم تو را رویای كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
 به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت
كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد
چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند
 خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:18 توسط حمید تنها| |

 

بايد فراموشش كنم...ميدانم...رسم اين كاشانه ي پراندوه همين است...خوب ميدانم!مرا ديگـــر نه جاده اي براي بازگشت است و نه روزنه اي براي عبور...!تنها ديواري ضخيم در انتهاي كوچه ي دلتنگي ها....
قصه،اين بار قصه ي زندگيست...زندگي ديوانه اي باران زده كه در غبار مرگ گم گشته است...ره اميدي بي انتها كه در پايانش جز سياهي چيزي نيست...
قصه ي خش خش برگ هاي پاييزي زير پاي مسافران بي اعتناست كه در ميان مه غليظ پاييزي به دنبال راهي براي بازگشت ميگردند...
اين بار اين صورتك هاي مرموزند كه نميگذارند من،در اين هزارتوي بي پايان ستاره ي قطبي ام را بيابم و راه عبور را پيدا كنم...و صداي خنده ي مستانه ي ستاره هاست كه كهكشان راه شيري مرا مسدود كرده اند...
ميدانم...!
ميدانم بايد فراموش كنم هر آنچه را كه خواسته ام...هر آنچه را كه بر من گذشته است...!
ميدانم كه نبايد به خاطـــر بسپارم اين شب هاي غربت و نااميدي را...!ميدانم......!
مينويسم همانگونه كه او ميخواهد...بي اندوه و پر شادي...و لبريز از آزادي!
اما...؛من سالهاست در اسارت اين زنجير هاي خوشبختي دارم ميپوسم و با اين حال مينويسم از سرگذشت مردان و زنان آزاده اي كه در روياي خوشبختي روز را به شب و شب را به اميد غروب فردا به روز ميرسانند.
و نظاره گرم همچنان،همچنان كه ماه ميغرد و عشق ميخرامد...
و باز واژه ي انتهاي نوشته چيزي نيست جز حكايت قديمي انتظار...در انتظار شب و باران و آزادي!
در انتظار او!

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط حمید تنها| |

 

به كدامين گناه:؟

به كدامين گناه ترنم هاي بهاري ام را با اشك هايي سرد عوض كردي و از يادم بردي كه چگونه زماني عاشقت بودم؟!!

كلمه اي براي نوشتن نيست...يعني؛حرفي براي گفتن نيست...

ديگــر قلم خسته و نااميدم نه از رفتن مينويسد و نه از ماندن....

نه پاهايم ديگر توان فكر كردن به رفتن به سرزمين هاي دور را دارد و نه توان انتظار كشيدن و در بيقراري ماندن...!

دستانم هنوز هم به سردي بركه ي كوچك باغ كودكي هايم مانده...

از همان وقتي كه تركت كردم و به فراموشي سپردم هر آنچه را كه بوده و هست....

و دل بستم به شاخه هاي مجهول هر آنچه خواهد بود...

و حال براي من چيزي جز دلتنگي و حسرت نمانده است...

آيا باور ميكني حرف هاي غريبي دل شكسته را كه زماني آشناي كويت بوده است...؟

شمع انتظارم سالهاست را در انتظار پروانه اي نفس هاي آخر را ميكشد و باز هم تمام نميشود...

ميسوزد همانند غرور من كه در پاي تو سوخت...

دوباره مينويسم....

باز هم همان حكايت هميشگي....

غريب آشنا...!اجابت كن خواسته ي اين آشناي ديرينت را...بشنو فرياد هاي پر سكوت مرا در اين حصار هاي دلتنگي...

حرفي نمانده براي گفتن جز توصيف نامت كه از آن نيز عاجـــزم...!

تنها جمله اي و بس:قلم عاشقانه تو را مي خواند...!


نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:10 توسط حمید تنها| |

 

واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني، تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
 نه، از آن پاکتري...
تو بهاري؟ نه، بهاران از توست...
از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت،
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ،
در تمام در و دشت سوگواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک، اما... آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم، خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم:
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد
که مرا، زندگاني بخشد.
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
راستي شعر مرا مي خواني؟
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
کاشکي شعر مرا مي خواندي!
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس، تنديس جاودان،
اي مرمر سپيد،
اي قامت بلند، اي از درخت افرا
گردنفرازتر،
از سرو سربلند بسي پاکبازتر،
اي آفتاب تابان،
از نور آفتاب بسي دلنوازتر،
اي پاک تر از برفهاي قله الوند،
تو... با نوشخند مهر، با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت، اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد، اي پاکي مجرد پنهان،
مهر سکوت را، زين سنگواره لب سرد ساکتت
بردار
اي آفريده من، با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما، اي آفريده من!
نه، اي خود تو آفريده مرا،
اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام، سياه جامه به تن، دلبر دلير،
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
دري دگر زده است.
در انتظار اميدم، در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را، چه وقت آيا من
به چشم غو طه ورم در سرشک
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن،
به من بتاب، که سنگ سرد دره ام،
که کوچکم، که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن، مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
شبي بدين شادي.
اگر تو باز نگردي، به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه ؟ با چه زباني به او توانم گفت: "که بر نمي گردي"
ونام خوب تو، در ذهن کودک معصوم،
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير...
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم، روشن باش! فانوس روشن باش...
من ندانم که کيم، من فقط مي دانم،
که تويي، شاه بيت غزل زندگيم...

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:10 توسط حمید تنها| |

 

دیگه تو رو ندارم....

دیگه تو رو ندارم تورو ازم گرفتن

گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن

گفتن که عشق تو کجا لایق اسم اون میشه

گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه 

   منم گفتم

اگه که خالی دستام اگه هیچی ندارم

عوضش برای تو یه قلب دیونه دارم

اگه که تورو گرفتن اگه تو داری میری

عوضش توی خیالم با تو پروازی دارم

 

 

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:6 توسط حمید تنها| |

 

می ترسم از همه چیز،

از بود و نبود،

از آسمان سیاه،

از سر نوشت نا معلوم،

از روز ها که پی در پی می گذرند،

از لحظه ها که جان می سپارند،

از ثانیه ها که در زیر خروار خاطره گم می شوند،

خاطره ها کابوس می شوند و کابوس ها زنده،

گویی هر چه می بینی خواب است و هر چه می شنوی خیال،

از دیوار های پر هیاهو،

از سکوت شهر،

از همهمه ی باد،

از غرش ابر،

از شب،

از ستاره،

از مهتاب،

از جیر جیر،

از نای نی و از نوای نای،

از این سپیده که می رود و همه چیز را با خود می برد،

از این سپیده که می رسد و چه بسیار با خود می آورد،

می ترسم از روزها،

از روزی که به شب بی فرجام می انجامد،

از روزی که نا معلوم است،

از کوچه پس کوچه ها،

از بن بست ها،

از کویر های خشک،

از بادهای تند،

می ترسم از آنچه می شنوم ،

از آنچه می گویند،

از پرواز،

مردن،

از زنده ماندن،

از راکد ماندن،

از تنها ماندن،

در جمع گم شدن،

بیگانه شدن با آشنا و آشنا شدن با بیگانه،

از خودم،

از تو،

از همه،

خدایا...

تو آغاز و پایان هر چیزی،

تو می دانی،

تو می فهمی،

خدایا صدایت می کنم،

جوابم را بده،

دست های کوچکم را پس نزن...

کمکم کن...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:50 توسط حمید تنها| |

 

عصر یک جمعه ی دلگیر،

                        دلم گفت بگویم،

                                          بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،

  چرا آب به گلدان نرسیدست؟

                           و هنوزم که هنوز است،

                                                 غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،

                        بنویسد که هنوزم که هنوز است

                                             چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟

                                                            و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟

عصر این جمعه ی دلگیر،

                   وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

                               تو کجایی گل نرگس؟!!

www.manotanhaee.blogfa.com

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:24 توسط حمید تنها| |

 

متاسفم گُلابم
که نگاتو بَر نکردم
با تو گَردن سکوتو
عاشقانه تَر نکردم
متاسفم ، قطارم
ریل کاغذی به پا داشت
نرسیدم ، یکه خوردی
من گلوم این بُغضو جا داشت

به حقیرانه ترین شکل
یه ترانه می نویسم
شایدم از روی بخشش
گوشه چشمت کنه خیسم

متاسفم ،ولی خواب
توی کوپه شکستن
اخته کرده باورمو
بی خودم از این تب تن
دیگه حتی سوت ممتد
گوش وسواسمو کَر،نه
خشکم از گلایه تو
لبامو میل تو تر ،نه

به حقیرانه ترین شکل
یه ترانه می نویسم
شایدم از روی بخشش
گوشه چشمت کنه خیسم

متاسفم گلابم
موندی منتظر تو ایستگاه
از غرور صبح و خورشید
تا شب و برهنه ماه
حالا که رسیدم از راه
بذا تو بوی تو گُم شم
به زیادیت شرمسارم
این من دیر کرده کَم

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:29 توسط حمید تنها| |

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:54 توسط حمید تنها| |

 

از چه بنویسم وقتی تو نیستی

وقتی صدایت دیگر در گوشم نمی پیچد

و نگاهت با نگاهم تلاقی نمیکند

از چه بنویسم

از دل بهانه گیرم

یا آسمان ابری دیدگانم

چگونه بگویم دوستت دارم تا دوستم بداری

تا کنارم بمانی

چگونه تو را طلب کنم

از که باید تو را بخواهم

خدایا بازی روزگارت را نمی فهمم

اما هر چه هست بی رحمانه است

http://irapic.com/uploads/1187294152.gif

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته

 
تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی
قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی

 
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه

 
دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه
هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه
وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه
 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:53 توسط حمید تنها| |

 

هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست

هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست

هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست

هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است

هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم

شاید رهگذری مژده ای  از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد

http://img30.picoodle.com/img/img30/9/8/21/f_Seviorsevmim_830e786.jpg

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...

 کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی

 دیدن یک لحظه فقط یک لحظه

 از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...

تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

خود نگویم : " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم "

http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2007-9-21/a9759c0e-25e8-4da9-b9f8-780229b1356b.jpg

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:48 توسط حمید تنها| |

 

پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش


شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

 خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم

http://i8.tinypic.com/4l79th4.jpg
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:46 توسط حمید تنها| |

 

كاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال م‍‍‍ژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گل رنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پر پرم مي كند، اي غنچه ي رنگين ‌پر پر!

پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:41 توسط حمید تنها| |

 

داشتم میمردم که آمدی.خودت بودی که داشتی صدایم میکردی.

امّا من تنها سایه های چشمانت را می دیدم که مرا می پاییدند.

انگار که من تنها بودم با سایه ی پلک هایت.خودت نبودی.

باز صدایت کردم.امّا این بار با پلک هایت که نه؛

با سایه ی اشک هایت جوابم را می دادی.

تنها که داشتم میرفتم تو هم می خواستی با من بیایی.

فهمیدم که برای نجات من نیست.

برای رهایی خویش داری این کارها را می کنی.

امّا من دیگر نایی برای گله کردن از تو نداشتم.

بعد که تورا دیدم حالی فکسنی به سراغم آمد.

امّا این بار نمی خواستم صدایت کنم.

نمی خواستم از تو گله کنم. می خواستم بگویم:

"حق داری، بیاتا با هم برویم.

من تنهایم". امّا گلویم نگرانت شد و نگذاشت حرف هایم را به تو بزنم.

تو نگرانتر از گلویم با گلویت همدرد گلویم شدی.

امّا تو باید باورکنی که این تنها رفتن، تقصیر من و گلویم نبود.

این چیزی بود که ما هر دو با هم داشتیم.

و در تنهایی هر کداممان با هم به صحبت می نشستیم.

با چشمانت مرا همراهی کن تا راحت بروم.

اشک هایت را برای همدردی گلویت بگذار.

آن ها را برای بدرقه من و گلویم دور مریز.

باز به سراغت می آیم. منتظر باش

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط حمید تنها| |

 

روی سنگ قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...

چه تفاوت که چه خورده است؟

غم دل یا سم...

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...

روز میلاد....

همان روز که عاشق شده بود...

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:27 توسط حمید تنها| |

 

به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام...

خاکم نکنید بذارید اونم برسه

بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم می رسه

خاکم نکنید هنوز عشقمو ندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بذارید اونم ببینه

پیکر آشفته من٬ بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی٬ اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بذارید

میبینی چی  شد عشقت؟

عاشقت مرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:25 توسط حمید تنها| |

 

 
 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیت بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز

You 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:56 توسط حمید تنها| |


Design By : Night Skin